اولین برف زمسنانی
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم هوا گرفته است . از پنجره که بیرون رو نگاه کردم دیدم همه جا سفید پوش شده. کمی بعد آرتمیس هم از خواب بیدار شد و به روال همیشگی گفت: مامان بیا منو از خواب بیدار کن.
منهم رفتم بغل تختش و ماچش کردم و بهش صبح بخیر گفتم و بیدارش کردم و با هم از اتاقش اومدیم بیرون.
بهش گفتم : آرتمیس امروز برف اومده.
کلی ذوق کرد و رفت میز خودشو گذاشت جلوی پنجره سالن و رفت روی میزش ایستاد و پرده سالن رو زد کنار و بیرون رو نگاه کرد. دید داره برف میاد. کلی ذوق زده شد و با انگشت اشاره به برفی که داشت از آسمون می بارید اشاره کرد.
چند بار ازم پرسید: مامان امروز که داره برف میاد میریم بیرون برف بازی؟؟؟
بهش گفتم: بله مامان حتما. صبح میری مهد کودک بعد از ظهر که اومدم دنبالت با بابا سه تایی با هم میریم بیرون برف بازی.
و فکر کنم این سوال رو چندین و چند بار تو راه خونه تا مهد کودک از باباش هم پرسیده بود.
ساعت 3 من و باباش رفتیم دنبالش.
خیلی خوشحال شد. چون معمولا فقط مامان میره دنبالش. کم پیش میاد که دو تایی با هم بریم دنبالش.
بعد هم 3 تایی با هم رفتیم برف بازی.
کلی کیف کردیم. کلی برف بازی کردیم و گلوله برف به همدیگه پرتاب کردیم.
کلی عکس انداختیم.
از منظره روز برف خیلی خوشم میاد.
ان شااالله تا اخر سال باز هم بارش برف داشته باشیم.
دخترم آرتمیس روز 25 مهر سال 1388با وزن 2970 گرم و قد 51 سانتیمتر در بیمارستان لاله ساعت 7:40 دقیقه توسط دکتر مهدیزاده پا به این دنیا گذاشت و به زندگی من و بابایی اش رنگ و بوی دیگه ای بخشید. امیدوارم که همیشه در تمامی مراحل زندگیش موفق و سربلند باشه